بسماللَّهالرّحمنالرّحیم
زمانی من به مازندران آمدم. در یکی از شهرهای مازندران، بعد از سخنرانی، وقتی میخواستم سوار اتومبیل شوم، دیدم خانمی به اطرافیان اصرار میورزد که با من صحبت کند. گفتم که بگذارند بیاید. خانم جلو آمد و گفت: پسر من در دست بعثیها اسیر بود. همین چند روز قبل به من خبر دادند که او زیر شکنجه کشته شده است. شما که به تهران رفتید، از قول من به امام سلام برسانید و بگویید: پسر من فدای شما؛ من ناراحت نیستم.
این جمله را در همین مازندران – در بابل یا ساری، یادم نیست – خانمی به من گفت. وقتی در تهران مطلب را به امام گفتم، آن مرد با عظمت و با ابهّت و آن کوه صبر و حلم، چنان در هم و منقلب شد که تعجّب کردم! ... هیچگاه شنیده نشد که خانوادهی شهیدی بیتابی و ناسپاسی کند. گریه کردن البته اشکالی ندارد، اما ناسپاسی نکردند. اینها را در راه خدا حساب کردند؛ این چیزی است که بزرگان عالم را تحت تأثیر قرار میدهد.
[متن کامل این سخنرانی آرشیوی موجود نیست؛ فایل صوتی اصیل آن به پیوست آمده است]
